X
تبلیغات
یواشکی های یک زن شوهر دار


یواشکی های یک زن شوهر دار

خواننده های خاموش و دوست ندارم

الان دو سالی از اون روز میگذره

شاید زندگی خیلی سختی داشتم اما به اندازه ی یه عمر تجربه کسب کردم

یه روزی همون اولا که تازه ازدواج کرده بودم فکر میکردم اخره غصه های عالم اینه که ادم بدون عشق ازدواج کنه

اما کم کم انقدر برام مشکل پیش اومد که اصلا درد بی عشقی و فراموش کردم

بارها و بارها خواستم تو کنارم باشی

تویی که یه روزی ظالمانه پس میزدمت و اصلا حاضر نبودم کنارت باشم

اما تو اون روزا نبودی و تنهام گذاشتی

قبلا حس میکردم مامانم بد بخت ترین ادم دنیاست چون زندگیش بدون عشقه

همیشه از اینکه مامانم مظلوم بود و در مقابل کارای بابام سکوت میکرد زجر میکشیدم

اما الان میفهمم اگه مامانم میخواست به خاطر همه ی اشتباهات بابام جنجال راه بندازه ما دیوانه میشدیم

الان میفهمم بعضی از ادما اصلاح ناپذیرند و بهترین کار اینه که در مقابلشون سکوت کنیم

اگه همیشه بخوایم پشت سراین ادما بریم و خطاهاشون و رفع کنیم تمام زندگیمون صرف اصلاح کردن طرف مقابلمون میشه

و تا چشمامونو باز میکنیم میبینم اصلا نتونستیم واسه خودمون زندگی کنیم

الان به مامانم افتخار میکنم که تونسته 27سال با مردی زندگی کنه که شاید هیچ زن دیگه ایی نمیتونست واسه ی یک ماه تحملش کنه

این چند وقته که خاطراتمو مرور کردم خیلی زجر کشیدم

روزا و شبای بدی داشتم

اما الان احساس سبکی میکنم

چون همه ی درد دلامو

همه ی اون حرفایی و که هیچ وقت نتونستم واسه ی کسی بگم و نوشتم و یه عالمه ادم اومدند خوندند

همه ی شماهایی که مهربانانه باهام همدردی کردین نصیحتم کردین برام درد دل کردین

من تو زندگی به یه نتیجه ی مهم رسیدم

یه زن و شوهر باید باهم زندگی کنن

باید با هم شریک باشن

ولی نباید با هم یکی باشن

همیشه باید یه حد و مرزایی بینشون باشه که بتونن واسه ی خودشون اعلام موجودیت کنن

نمیگم زندگیمون خوبه یا بده

نمیگم تو زندگیمون خطا میکنیم یا نمیکنیم

اما اینو میدونم که دیگه بهش فشار نمیارم

روی همه ی کاراش زوم نمیکنم

دنبال خطاهاش نمیگردم

چون دیگه طاقت ندارم

خیلی سعی کردم زندگیمونو بسازم

اگه ساخته نشده نمیدونم مشکل از کجاست

دیگه برام کافیه

من فقط دنبال ارامش گمشده م میگردم و میدونم به زودی پیداش میکنم

اینم در اخر یه جمله ی فیلسوفانه از خودم

هرکسی تو زندگی ما یه نقشی داره

پس حواسمون باشه یه نفر نیاد تو زندگیمون و برامون نقش همه رو بازی کنه

چون شاید یه روزی اون یه نفر بره و ما بمونیم و یه عالمه نقش بدون بازیگر

نوشته شده در ساعت توسط رها| |

خیلی روزای بدی بود

چند بار میخواستم خودمو بکشم اما نتونستم

دلت سنگ شده بود

هر روز میومدی و یه بازی سرم میاوردی

یه بار میگفتی میرم میکشمش

یه بار میگفتی چند نفر و میفرستم سر وقتش

میخواستی ببینی چقدر برام مهمه

میگفتم برو هر کار دلت میخواد بکن

اما ول کن نبودی

چیشو به من ترجیح دادی؟

یعنی از من خوش تیپ تر بود

من ندیدمش

حداقل میخواستی یه گوهی بخوری یه گوه پلو خورده میخوردی ادم قحط بود با این رفیق شدی

قیافه ش برام مهم نبود من از شدت تنهایی باهاش حرف زدم

به مامانم گفتی به خواهرام گفتی به خواهرت گفتی

همه فهمیدن

چقدر خجالت میکشیدم

چند روز بعد عاطفه زنگ زد

به اونم گفته بودی

گفت شوهرت بهم گفته چیکار کردی

زنی که شوهر داره و با مردا رابطه داره ج ن د ه ست

گفتم کی بهت زنگ زده

گفت با هم بیرون بودیم

گفت شوهرت بهم گفته اشتباه کردم که ولت کردم

گفته تو لیاقت نداری که باهاش زندگی کنی

اعصابم ریخت به هم

فکر نمیکردم انقدر بی انصاف باشی

جواب اشتباه منو با اشتباه بدی

من این همه واسه ی تو گذشت کرده بودم اما تو هیچی

زنگت زدم هر چی از دهنم در اومد بهت گفتم

گفتی خودت هر کار میخوای بکنی چرا من نکنم

اومدی خونه همه چیو به هم ریختی رفتی تو اتاق خوابیدی

اول نمیخواستم محل بذارم اما دلم سوخت در و باز کردم دیدم یه عالمه بسته ی خالی قرص کف اتاق ریخته

گریه م گرفت

بیدارت کردم

مجبورت کردم بری تو دستشویی و استفراغ کنی

به زور اب میدادم به خوردت و میگفتم استفراغ کن

هر کار کردم نیومدی بریم دکتر

گفتی حالم خوبه

صبح که بیدار شدی خون بالا میاوردی

زنگ زدم خواهرت اومد بردیمت دکتر

همه منو مقصر میدونستن

میگفتن یه مرد حاضره بمیره و زنش بهش خیانت نکنه

عذاب وجدان داشت خفه م میکرد

تحمل این همه سرزنش و نداشتم

نمیخواستم اذیتت کنم

میدونستم مرد قویی هستی

گفتم چقدر فشار بهت وارد شده که خواستی خودتو بکشی

و مقصر من بودم

روز بعد مرخص شدی اما همش خواب بودی

باهام مهربون شده بودی

منم باهات مهربون شدم

تصمیم گرفتیم دیگه همدیگه رو اذیت نکنیم

شماره هامونو عوض کردیم

شماره ی خونه رو هم عوض کردیم

میخواستیم زندگی کنیم

از این همه تشنج خسته شده بودیم

نوشته شده در ساعت توسط رها| |

دختره ول کن نبود

وقتی دید دیگه من همه چیو میدونم دیگه هیچی براش مهم نبود

پامیشد میومد در خونمون و گوه میزد تو اعصابم

هر چی بهش میگفتم براش مهم نبود کنه بود

سفت و سخت وایساده بود پای کار زندگیمون

نصفه شب زنگ میزد میگفت با داداشام دعوام شده بیاید منو ببرید اونجا

اما هر چی محلش نمیذاشتیم ول کن نبود

یه روانی به تمام معنا بود

انقدر زنگ زد و کم محلی کردیم که نا امید شد و دیگه زنگ نمیزد

زندگی روال عادی خودشو گرفته بود

منم دیگه با اون پسره حرف نمیزدم

گفتم اگه من خطا نکنم توهم نمیکنه

یه روز پسره اس داد برام

جواب دادم دیگه همه چی تموم شده

بهم اس نده

وقتی حموم بودم اس ام اس و دیدی

خیلی ترسناک شده بودی

گفتی پسره کیه باهاش دوستی

کدوم پسره

خودتو به اون راه نزن

کی و میگی

اگه همین الان نگی روزگارتو سیاه میکنم

من همه چیو میدونم

حتی میدونم با هم چیا گفتین

نوار صداتونو دارم

خیلی ترسیده بودم

قلبم میخواست از کار بیفته

گفت اگه هر چی هست و نگی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی

منم هر چی بود و گفتم

گفت میخوام برم به بابات بگم

ابروتو میبرم

التماس کردم

گفتم همه چی تموم شده

با هام حرف نزدی

اسم و فامیل پسره رو پرسیدی

رفتی پیداش کردی

نمیدونم چی بهش گفتی زنگ زد هر چی از دهنش در اومد بهم گفت

گفتم تا حالا پسره رو ندیدم

باور نکردی

نمیدونم شاید چون خودت تا اون حد با دختره رابطه داشتی

نمیتونستی باور کنی ادم با کسی حرف بزنه و حتی یه بارم نره ببینتش

نوشته شده در ساعت توسط رها| |

میدونی وقتی بهت خیانت میشه بد ترین حس اینه که با رقیبت صحبت کنی

و طرف با حرفاش اتیشت بزنه

و دم به دقیقه زنگ بزنه و از خاطرات شیرینشون بگه وواسه اینکه باور کنی هی بهت نشونه بده

حماقت کردم و از گوشی خونه زنگش زدم اونم بی معرفتی نکرد

و هر روز زنگ میزد گوه میزد تو حال و احوالم و هر روز با هم دعوا داشتیم

بالاخره از بس اصرار کرد رفتم که ببینمش

ادرس داد

یه خونه ی اجاره ایی خیلی درب داغون

اخرین خونه تو یه کوچه ی خاکی که تهش میخورد به باغای خارج شهر

در زدم یه زن سلیته در و باز کرد وقتی گفتم با عاطفه کار دارم سر فحش و کشید بهم

عاطفه اومد گفت زن داداشم بوده

از اون دخترای پت و پهن و سبزه بود

قیافه ش بد نبود فقط خیلی سر وضعش بد بود

مانتوشو خودش کوتاه کرده بود و پایینش کج و معوج بود

ولی اصلا بهش نمیومد 15.16 سالش باشه دروغ میگفت

سنش از منم بیشتر میزد

وقتی خونشونو دیدم فهمیدم چه اصراری داره زندگی منو بپاشه

میخواسته از اون زندگی نکبتی نجات پیدا کنه و بیاد سر یه خونه زندگی اماده

گوشیشو در اورد و گفت نیگا کن این گوشی و شوهرت برام خریده با خطی که توشه

منم نامردی نکردم و ازش گرفتم و گفتم ببینم

وقتی داد گذاشتم تو کیفم و گفتم اگه شوهرم خریده پس ماله منه

هرچی التماس کرد دیگه بهش پس ندادم

گفت از هم جدا بشین شوهرت دوستت نداره

گفتم به تو ربطی نداره هر کاری بخوام میکنم

گفتم پاتو از زندگیم کوتاه میکنم

گفتم اگه دیگه شوهرم اومد طرفت خبرشو بهم بده

کاری میکنم دیگه محل سگ بهت نذاره

من به سختی زندگیمو نگه داشتم نمیذارم یه عوضی مث تو زندگی خودمو بچمو خراب کنه

زد در بی ابرویی

شروع کردی جیغ و داد کنی که از شوهرت شکایت میکنم

گفت بهم تجاوز کرده

گفتم اگه مدرک داری شکایت کن برام مهم نیست

فقط مطمئن باش که نمیذارم بهش برسی

و برگشتم خیلی فحش دادی اما من توجه نکردم

اومدم دم مغازه ت

تازه قبض موبایلت اومده بود

360تومن

عصبی شدم دلم میخواست تیکه تیکه ت کنم

گفتم گوشیو از دوست دخترت گرفتم

گفتی چرا رفتی دیدیش

گفتم میخواستم رقیبمو ببینم

گفتی اون هیچی نیست حتی رقیبت

حرفای دل خوش کنی

گفتم اگه میخوای باهات بمونم دیگه هیچ وقت نبینش

گفتی قول میدم

نوشته شده در ساعت توسط رها| |

وقتی حرفام با دوست دخترت تموم شد

سرتو گرفتی و نشستی زمین

گوشی و زدم تو دیوار

گریه کردم

مامان و بابام اومدن تو اتاق

باز چتونه شما

بابا صبر کن منم ببرید خونه من دیگه با این زندگی نمیکنم

اما گفتند نه

اگه خواستی با شوهرت بیا

التماسم کردی که بمونم محلت نذاشتم

اماده شدم برم دنبال مامان و بابام اما منو نبردن

گفتم با اژانس میرم

اما محکم منو گرفته بودی

دستتو محکم گاز گرفتم کتکت زدم اما از خودت دفاع نکردی

کردیم تو اتاق بچه و در و قفل کردی که جایی نرم

منم شیر گاز و باز کردم و گرفتم خوابیدم

فکر کنم بوی گاز و فهمیدی در و باز کردی و منو اوردی بیرون و زدی تو صورتم

منم زدمت انقدر ازت متنفر بودم که دلم میخواست همون موقع با دستای خودم بکشمت

اما نتونستم

دیوانه شده بودم کنترل خودمو نداشتم

رفتی از مامانت یه قرص خواب گرفتی دادی به من تا خوابیدم

صبح که بیدار شدم

یواشکی اماده شدم که برم اما بازم فهمیدی و نذاشتی

دوباره روز از نو روزی از نو

دختره زنگ زد

میترسیدی جواب بدی

گوشیتو خلموش کردی

گوشیو ازت گرفتم روشن کردم

باش حرف زدم

گفت چیکار میکنی ؟ طلاقتو میگیری از شوهرت

اگه نگیری ما همین جوری با هم ادامه میدیم

گفت دلم میخواد ببینمت

میخوام ببینم چه شکلی هستی که شوهرت منو به تو ترجیه داده

با حرفاش اتیشم میزد

گوشیو گرفتی و گفتی عاطفه دیگه زنگ نزن

گفتم این اشال کثافت چه شکلیه که اونو به من ترجیه دادی

گفتی بخدا هیچی نیست

تو از اون خوشکل تری

گفتم پس چی چرا باهاش دوست شدی

گفتی اشتباه کردم

چرا انقدر اشتباه میکنی

دیگه از دستت خسته شدم

نمیخوام بات زندگی کنم

من دوستت دارم رها خواهش میکنم بمون
نوشته شده در ساعت توسط رها| |

همیشه میگفتی اگه یه روزی برم تو خیابون و به یه زن دیگه نگاه کنم

باید مطمئن باشم که یه نفر دیگه به تو نگاه میکنه

اگه من بهت خیانت کنم باید اماده باشم که تو هم بهم خیانت کنی

درست همون روزایی که من واسه خودم یه همدم پیدا کرده بودم تو هم یه نفر و واسه ی خودت پیدا کرده بودی

همون کسی که بهت فرصت با من بودن یا توجه کردن به منو نمیداد

نوروز88 بود

واسه ی شب مهمون داشتیم

صدات کردم

پاشو برو کاهو و شیرینی بخر و بیار

صبر کن ساعت 4 میرم

ساعت 4 رفتی و ساعت 7 اومدی

هر چی زنگت زدم جواب نمیدادی

وقتی اومدی گفتی جایی دستم گیر بود

اونشب گذشت

دم به دقیقه گوشیت زنگ میخورد

بعضیاشو میرفتی تو کوچه جواب میدادی

بعضیاشو رد تماس میکردیم

یادم نمیره روز بعدش خونه ی داییم بودیم

انقدر گوشیت زنگ زد و تو رفتی بیرون جواب دادی که داییم گفت خیلی سر شوهرت شلوغه

گفتم مشتریاشن

اما میدونستم نیستن

بخاطر اینکه با اون پسره حرف زده بودم عذاب وجدان داشتم

زبونم نمیگشت که باز جویی کنم ازت

شبش بابا و مامانم خونمون بودند برای شام

از اون شبای سگی بود

یه گوشه صدات کردم و گفتم کیه انقدر زنگت میزنه

گفتی مزاحم تلفنی دارم

گفتم جواب نده

گفتی نمیشه بد پیله ست

سفره ی شام و جمع کردیم

بازم گوشیت زنگ خورد

گوشیو ازت گرفتم

بفرمایید

یه دختر بود که لهجه ی جنوبی داشت

سلام عزیزم چطوری

گفتم مرسی

کاری داری به گوشیه شوهرم زنگ میزنی ؟

شوهرت؟

شماره ی دوست پسرمه

گوشتو چسبونده بودی کنار گوشمو به حرفامون گوش میدادی

از کی باهاش دوستی ؟

6 ماه میشه

فقط تلفنی باهم دوستین ؟

یاده رابطه ی خودم و اون مزاحمه افتادم

نه شوهرت این چند وقته همیشه با من بوده

ما همدیگه رو خیلی دوست داریم نمیتونیم بدون همدیگه زندگی کنیم

من نمیدونستم زن داره

این چند روزه که نتونسته بیاد دمه مغازه دلم براش تنگ میشه مجبورم هی زنگش بزنم

این چند روزه همدیگه رو هم دیدین

اره دیروز که قرار بود برا خونه خرید کنه پیش من بود

یه بارم با هم رفتیم کافی شاپ

خجالت نمیکشی با یه مرد زن دار رفیق شدی؟

من نمیدونستم زن داره

ما با هم مث نامزد بودیم

میومد خونمون همه ی خانواده میشناختمنش

خیلی اونشب حرف زد

میخواستم بهت هیچی نگم اما کاری که من کرده بودم با کاری که تو کرده بودی قابل مقایسه نبود

من از شدت تنهایی با یه پسری حرف زده بودم که حتی یه بارم ندیده بودمش

اما تو تقریبا تمام این 6ماه رو با اون زندگی کرده بودی

من هیچ وقت تو رو انکار نکرده بودم

اما تو منو انکار کرده بودی و خودتو به عنوان یه پسر مجرد جا زده بودی

تو اول منو گذاشته بودی کنار

باور نمیکردم با اون همه اشتباه بازم اشتباه کنی

اما کردی

نوشته شده در ساعت توسط رها| |

خیلی ازت پرسیدم چرا اینکار و کردی اما هنوزم بعد این همه سال میگی نه من نکردم

میدونم از خجالته که میگی کار من نبوده حداقل خوشحالیم اینه که از کارت پشیمون شدی

شاید واسه ی قضیه ی زندان رفتن تو خیلی ابرومون رفت

ولی خوبیش این بود که دیگه از اون روز دور رفیق بازیتو خط کشیدی

دیگه نه کسی اومد نه کسی رفت

کم کم همه بخشیدنت

اما من ؟؟؟؟

نمیدونم تونستم ببخشمت یا نه

هنوزم وقتی یادم میفته چیکار کردی اعصابم میریزه به هم واسه همین ترجیه میدم بهش فکر نکنم

میرفتی مغازه میومدی

زندگی به روال عادی برگشت

خوشحال نیستم بخاطر اینکه ابرومون رفت

اما خوشحالم که این بی ابرویی باعث شد طرف کاهای اونجوری نری

گله ایی ندارم

وقتی یه دختر پسر زود ازدواج میکنن تعداد خطاهایی که ممکنه تو زندگی زناشویی شون انجام بدن خیلی بیشتره

همه ی اون خطاهایی که قراره تو دوران مجردی انجام بدن رو تو دوران متاهلی انجام میدن و باعث میشن هم خودشون بیشتر اسیب ببینند هم همسرشون هم بچه شون

وقتی زندگی ادما رنگ عادت به خودش میگیره همه چی سخت تر میشه

وقتی میبینی که زندگیت عادی و تکراری شده از همه چی خسته میشی

اون روزا خیلی کمتر بهم توجه میکردی خیلی کمتر

باعث میشدی از خودم بیزار بشم

یه جوری نگام میکردی که حس میکردم دوستم نداری

خیلی تنها بودم

تا اینکه یه روز یه مزاحم تلفنی بهم زنگ زد

اولا باهاش حرف نزدم

اما یکم که گذشت حس کردم اونم خیلی تنهاست

شروع کردم باهاش حرف بزنم

از تو بگم از زندگیمون از روز مره گیاش

تو هم برام میگفتی

چند سال از خودم کوچیکتر بود

خودش اینجوری میگفت

هیچ وقت نخواستم ببینمش

اونم میدونست من متاهلم هیچ وقت نخواست ببینتم

همزبونم شده بودی بهت عادت کرده بودم

تو هم سرت به کار خودت بند بود و اصلا منو ادم حساب نمیکردی

میدونم وجود اون پسر باعث شده بود از تو دور بشم

اما تو هیچ وقت نخواستی این فاصله رو برداری

هیچ وقت نبودی

منم دیگه گله ایی نداشتم یه نفر و داشتم که از همه ی دلتنگیام بهش بگم
نوشته شده در ساعت توسط رها| |

پات خوب شد

بازم رفتی سر کار

حس کردم داره همه ی مشکلاتمون حل میشه

یه روز تلفن زنگ زد

دزدای خونه ی بابامو گرفته بودند

خوشحال شدم وقتی بهت گفتم گفتی اسماشون چیه

گفتم چه فرقی میکنه

مهم اینه که گرفتنشون

عصبی شدی

گفتی سریع اماده شو بریم خونه ی مامانت

رفتیم خونه ی مامانم

خواهرم گفت دزد خونه ی عمو و خونه ی ما و خونه ی عمه یه نفر بوده

گفتم خوب شد گرفتنشون اسماشون چی بوده

وقتی اسمشونو گفت دیدم رنگ صورتت پرید

نگات کردم گفتم چقدر اسمشون اشناست

نکنه دوستای توئن

گفتی نمیدونم و رفتی

زنگ زدم به خواهرت گفتم دزد خونه ی بابامو گرفتن خوشحال شد

وقتی گفتم اسم متهما چیه هنگ کرد ترسید

گفت نکنه که با تو همدست بوده باشن

گفتم نه امکان نداره

فقط میترسم چون با هم دوست بودن امار خونه ی فامیل و ازت گرفته باشن و اومده باشن سرقت

هر چی زنگ زدم گوشیتو جواب ندادی

بعد از چند ساعت جواب دادی و گفتی یه سری وسیله از دوستام خریده بودم

میرم از خونه بر میدارم

میبرم میذارم یه جا اگه مامورا اومدن فک نکنند من همدست دوستام بودم

من چند روز میرم قایم میشم که ابا از اسیاب بیفته

هرچی گفتم تو که کاری نکردی نباید بترسی

اما گفتی تا بخوایم ثابتشون کنیم میندازنم زندان

خیلی گریه کردم به مامانم گفتم مامان شوهر من هر کاری بکنه انقدر نامرد نیست که با دوستاش همدستی کنه واسه دزدی

اما مامانم اصلا بهم روحیه نمیداد

عموم چپ و راست میومد خونه ی بابام و با گوشه کنایه میگفت چندتا از دزدا فرارین

اگه بگیرنشون من رضایت نمیدم

شوهر خواهرم تو دادگستری کار میکرد

اولا باورش شده بود تو بیگناهی اما بعد چند روز اومد و گفت نه شوهر تو هم توی بعضی از سرقتا دست داشته

یه روز صبح که خونه ی مامانم بودم مامورا از در و دیوار ریختن تو خونه

همه جا رو گشتن

دنبال تو بودند

اما تو نبودی

دیگه از گوشه کنایه ی فامیل خسته شده بودم

تاکسی گرفتم و با خواهر کوچیکم رفتیم خونمون

اما پلیسا اونجا هم راحتمون نذاشتند

از درودیوار ریختن تو

حتی زیر تختخوابمونم گشتند

انقدر زنگ زدم تا پیدات کردم

چرا انقدر نامردی

این چه کاری بود کردی

مگه بابام باهات چیکار کرده بود

مگه عموم چه دشمنیی باهات داشت

من کاری نکردم

اگه تو هم منو باور نکنی من باید برم بمیرم

خسته شدم از این همه پلیس از بی ابرویی

دیگه حتی نمیتونم تو صورت مامان و بابام نگاه کنم

رها باور کن من مقصر نیستم

کار دوستام بوده من هیچ کاری نکردم

نمیدونستم چیو باور کنم

دوست داشتم به همه ثابت بشه تو کاری نکردی و من سرمو بالا بگیرمو به همه بگم

دیدی شوهر من بی گناه بود

اما نشد

بعد از 50 روز اوارگی و خونه ی خواهرات بودن

یه روز که اومدی منو ببینی پلیسا اومدن دستگیرت کردند وبردنت

چقدر گریه کردم اما بی فایده بود

میدونستم نمیتونی تا اخره عمرت فراری باشی

به خودم دلداری میدادم که بالاخره اگه بی گناه باشی ولت میکنن

اما ولت نکردند

دوست داشتم تنها تو خونه بمونم که از دست حرفای فامیل راحت باشم

اما دیگه پول نداشتم با یه بچه ی 7 ماهه

نمیتونستم تو خونه بی پول بمونم

رفتم خونه ی مامانم

همش گریه و گریه

بابام اصلا باکش نبود شوهرم چیکار کرد

همه جوره دنبال کاراش بود

بالاخره بعد از 40روز باز داشت و چند روز زندانی تونستن سند خونه ی بابامو بذارن و از زندان بیارنت بیرون

نوشته شده در ساعت توسط رها| |

تو اون روزایی که دلم میخواست خودمو لوس کنم و ناز کنم که بچه دار شدم

همون روزایی که حتی نمیتونستم کارایی شخصی خودمم انجام بدم

مجبور بودم به کارهای تو هم رسیدگی کنم

هر چند مامانمم کمکم میکرد اما خب اونم بعد از 10 روز رفت وتو هنوز هم نمیتونستی از جات تکون بخوری

هیچی از بچه داری بلد نبودم

خیلی خسته میشدم

عصبی بودی و کلافه

دوستات هر دفعه یه بهانه ایی جور میکردند و میومدند بهت سر میزدن و من نمیتونستم مانع از اومدنشون بشم

تا اینکه یه روز زیر بالشت تریاک پیدا کردم

چقدر دعوا کردیم

گفتم وسایلمو بر میدارم و واسه همیشه میرم

التماسم کردی بمونم

زنگ زدم خواهرت اومد

گفتم باهات حرف بزنه

بالاخره به خواهرت گفتی که معتادی

گفتی خودتم خسته شدی

گفتی میخوای ترک کنی

گفتی از من خجالت میکشی

کمکت کردم

روزای سختی بود

مث دیوونه ها شده بودی

ولی تصمیم خودتو گرفته بودی

خیلی درد میکشیدی اما مقاومت کردی

و چون از صمیم قلبت میخواستی تونستی اعتیادتو بذاری کنار

شاید دلیل اینکه معتادا نمیتونن ترک کنن اینه که هنوز باور ندارند معتادند

اینه که هنوز تصمیم شونو نگرفتند که ترک کنند

چقدر سعی کردیم بابامو به زور ترک بدیم اما هیچ وقت موفق نشدیم شاید چون هنوزم باورش نشده که معتاده

ولی تو تونستی و من بهت افتخار میکنم

خوشحال بودم

با اینکه همش تو خونه بودی و نمیتونستی بری سر کار

با اینکه وضع مالی مون بد شده بود

اما فکر میکردم از پا قدم بچه مون بود که پات شکست و اعتیادتو گذاشتی کنار

نوشته شده در ساعت توسط رها| |

دو سال از عروسیمون میگذشت

گاهی قهر بودیم گاهی اشتی

یه زندگی عادی و معمولی

تا اینکه بزرگترا تصمیم گرفتند بچه دار شیم

ما هم طبق معمول قبول کردیم

بار دارشدم

انقدر از دوران بار داری بدم میاد ترجیه میدم در موردش فکر نکنم

تا اینکه یه روز خواهر شوهرم زنگ زد گفت اماده باش میخوام بیام دنبالت بریم یه جایی

نه ماهه بودم اون روزا

خیلی سنگین شده بودم

حتی راه رفتن هم برام مشکل بود

اماده شدم خواهر شوهرم منو برد بیمارستان گفت رها هول نشو

گفتم چی شده

دستمو گرفت و برد تو یه اتاقای اورژانس تو رو دیدم رو تخت خوابیده بودی

گفتم چی شده

خواهر شوهرم گفت داشته با موتور رفیقشو دو نفر دیگه میرفته تصادف کرده

جفت پاهات شکسته بود

گفتند باید پاتو عمل کنند

چند شب بیمارستان بودی

یه خونه ی خالی

من که الان دیگه خیلی سخت میتونستم راه برم

بالاخره مرخص شدی

حتی نمیتونستی بری دستشویی

پاتو عمل کرده بودند

قرار بود 40روز بعد که بخیه ها خوب شد بری گچ بگیری

اصلا نباید تکون میخوردی

باید زیرت تشت میذاشتیم

خیلی درد داشتی خواهر شوهرم میگفت دردش خیلی زیاده طبیعی نیست

میگفت وقتی بیمارستان بودی رفیقات همه دورت بودند

گفتی که نذارم رفیقات بیان اونجا دیدنت

گفتم چرا

گفتی احتمال زیاد رفیقات برات تریاک میارن

گفتم باشه

دوروزبعد درد زایمانم شروع شد تو هم گفتی چون خونه تنهایی میخوای دوستت بیاد پیشت

من رفتم بیمارستان

وای سخت ترین شب زندگیم بود

هرچی به عمم گفتم زنگ بزنین مامانم بیاد

گفتن نه بذار وقتی بچه به دنیا اومد زنگ میزنیم سورپرایزش میکنیم

نه تو پشت در اتاق زایمانم بودی نه مامانم

بالخره بچه به دنیا اومد یه پسر بود

نوشته شده در ساعت توسط رها| |


Design By : Night Skin